در سوگ دو دانشجوی شهیدم؛ دلنوشته دکتر مسعود فکری در سوگ دو دانشجوی شهید دانشکده ادبیات و علوم انسانی - literature- دانشکده ادبیات و علوم انسانی

به نام خدا
در سوگ دو دانشجوی شهیدم
در روزگار جوانی ام در سالهایی که شور رفتن به جبهه ها و همرزمی با دلاور مردان دوران دفاع مقدس،دل انگیز ترین ایام زندگی ام را رقم می زد، هرگاه پس از نبرد و عملیاتی به شهر و دیارمان باز می گشتم در فراق یاری و یارانی خاطرات آنان را می نگاشتم و حسرت فروخورده خویش از پرواز سبکبالانه آنان و ماندن در غربت تنهایی را با قلم وکاغذ به نجوا می گذاشتم و در این سالها که بر من چون قرنهایی گذشته با باز خوانی گاه وبیگاه آن دست نوشته هاخود را دمی متنعم به عطر دل انگیز آن هم صحبتی ها و رفاقت های زلال میکنم.
هر گاه خبر شهادت یا تصویر اعلامیه تشییع و ختم یکی از یاران شهیدم را دریافت میکردم،خود را در شهر و دیار تنها تر و ناآشنا تر می یافتم و زمزمه ام این بود که:
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
از دست دادن خویشان وعزیزان در مرگ های متداول با همه دشواری شان اما حسرت جاماندگی ندارد. شهادت چون عروجی نورانی و پروازی فروهر گونه است برای نظاره کنندگان جامانده وبی بهره از آن حسرتی عظیم است.
اینک پس ازسی و هفت سال ار آخرین روزهای دفاع مقدس آن باغ خرم شهادت که لختی درهایش به روی خاصان گشوده بود،بار دیگر خاطرات آن خبرهای حسرت انگیز زنده شد.
در روز های نخستین نبرد رمضان که همگان در اندوه یورش ستمکارانه بر مام میهن و سوگ شهادت رهیر و مقتدای امت و امام شهیدان و دیگر خادمان ایران عزیز بودیم صاعقه خبر شهادت محمد مهدی صفره و مجید میر محمدی دو دانشجوی فرهیخته،پاک سرشت،پرتوان و دوست داشتنی از دانشجویان کارشناسی ارشد مترجمی زبان عربی دانشگاه تهران قلبم را به سختی فشرد.ناگهان احساس کردم مثل همان سالهای دور همرزمان خویش را در سنگر خط مقدم جزیره مجنون یا در کانال ماهی شلمچه یا بلندی های ماووت جا گذاشته ام.
روز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۳ که به شیوه معهود برای برگزاری آزمون درس گویش شامی دانشجویان را در طبقه دوم دانشکده ادبیات ،پس از چند هفته وقفه از پایان کلاسها می دیدم ،قبل از توزیع برگه ها چند دقیقه ای از زخمی که بر پیکر جامعه مان در دی ماه وارد شده یود،با آنان درددل نمودم. و به آنان یادآور شدم که به عنوان یک آموزگاراز خود شرمنده ام که نتوانسته ام در کلاس های درس علاوه برمحتوای کم وبیش بی روح کتابها و جزوه ها ،به آنان درس درست زیستن و مسئولیت اجتماعی پذیرفتن را بیاموزم.
پس از آنکه سخنان دردمندانه من که با چشمان مهربان و پر باور دانشجویان به سخنان معلم خود همراه بود، یه پایان رسید،برگه های امتحان نوزیع شد واعلام کردم دو سوال اول شنیداری است و باید پس از پخش پوشه صوتی پاسخ نوشته شود. طبق معمول با وجود تکرار پخش پوشه صوتی ،دانشجویان که همواره از دشواری آزمون های من گله مند هستند،از پاسخ یه دو پرسش نخست منصرف شده مشغول نوشتن پاسخ بقیه پرسشها شدند.محمد مهدی شهید عزیز ما که هم در دوره کارشناسی دانشجوی کوشا و موفقی بود و هم این درس اختباری دوره ارشد را به جهت علاقه مندی به کلاسهای من و شاید محتوای قابل استفاده کلاس برداشته بود،پس از نوشتن برگه همانجا که روبروی میز من نشسته بود با خنده گفت:
« استاد اگر به من از این درس پانزده هم بدهی کلاهم را به آسمان می اندازم»!!!!
من هم با لبخند گفتم تا ببینم .
یرگه اش را داد و رفت.همه وجودش جنبش وپویایی بود.
بعد از او مجید هم که در همه درسهایی که با من داشت دانشجویی ممتاز و پر کار بود بعد از دادن برگه اش در خصوص مقاله ای که قرار بود مشترکا در موضوع گویش ها بنویسیم، کمی صحبت کرد و رفت .
او به جهت بزرگتر بودن از محمد مهدی جوانی بسیار مودب و فرهیخته بود و به تازگی زمینه همکاری با محمد مهدی را فراهم کرده و علاوه بر همکلاسی همکار ورفیق هم شده بودند.
این آخرین دیدار ما بود. روزی که نمره ها را در سامانه ثبت می کردم و هنوز شعله این جنگ ویرانگر برافروخته نشده بود،برای محمد مهدی ۱۶ و برای مجید ۱۷ ثبت کردم.غافل ازآنکه این دو باهم در جهان دیگر و در مقدرات رمضان در درس زندگی نمره قبولی ممتاز دریافت کرده اند.
بعد ها مطلع شدم که محمد مهدی در بیست و دوم بهمن جشن آغاز زندگی خود را گرفته و در کمتر از بیست روز بعد زتدگی درخشان دیگری را در عالم قدس آغاز کرده است.
محمد مهدی جان تو روح و جان خویش را به آسمان قدس افکندی و سر ما بی کلاه ماند. اینک تو بیا و از من آزمون بگیر من به نمره ده هم راضی هستم شاید قبول شوم و همراه تو رهسپار جهان جاودگانی گردم آنجا که «اولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و حسن اولئک رفیقا» ست.
مجید عزیز به کلاس برگرد تا موضوع مقاله را از گویش ها به کنش ها از الفاظ به معانی برگردانیم شاید نام من هم در کنار نام نویسنده مسئول که مسئولانه در محل کار خود شربت شهادت نوشید ،مدال افتخاری برای من باشد.
اما صد افسوس
می روی و گریه می آید مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد
هموز جای خالی شما را در میان همکلاسی ها به حسرت و اندوه نظاره میکنم و می گویم:
یا کوکبا ما کان اقصر عمره وکذا تکون کواکب الاسحار
کجائید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
دانشگاه تهران-دانشکده ادبیات و علوم انسانی- مسعود فکری – فروردین ۱۴۰۵
